فروردین ۲۸, ۱۳۹۱ در ۱:۰۴ ب.ظ ·

یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد
.
.
.
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.
بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه
روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت
“اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.
.
.
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
.
.
چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
.
.
نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.

نظر ۴
دی ۲, ۱۳۹۰ در ۹:۰۰ ب.ظ ·

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند…
…و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خواهم…
…من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم…
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را…
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود…
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ…»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«…سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است…
…با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند….
…نمی داند که کجا رفته.
جی آنه ویلیس
داستان عاشقانه
نظر ۱۲
شهریور ۵, ۱۳۹۰ در ۱۲:۴۲ ق.ظ ·
پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد!
وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند.
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام…

داستان خنده دار, داستان طنز, داستان عاشقانه,
نظر ۲۴
تیر ۲۸, ۱۳۹۰ در ۱۱:۵۶ ق.ظ ·
دوستت دارم ها را نگه میداری برای روز مبادا
دل تنگت بودم ها را، عاشقت هستم ها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید مطمئن باشی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سنت که بالا می رود، کلی دوستت دارم پیشت مانده…
کلی دلم تنگ است و عاشق تو هستم مانده توی دلت که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شده!
فرصت نداری صندوق دلت را خالی کنی!
بار دلت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد و نگاهش را دوست داشتی،
توی رقص اگر پابه پایت آمد، اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند،
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو هم بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد،
در سفر اگر شوخ و شنگ بود، اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد،
برایی هر کدامشان یک دوستت دارم خرج میکنی و یک دلم برایت تنگ میشود!
سنت که بالا میرود دست دل باز میشوی و همه ی چقدر زیبایی ها را حراج میکنی!

بعد میبینی آدمها از تو فاصله میگیرند و متهمت میکنند…!
متهمت میکنند به چشم و دل ناپاک بودن…! به هیزی…! به پیری و معرکهگیری…
اما غمی نیست…
بگذار به سن تو برسند!
بگذار پیر شوند و بار دلشان سنگین شود!
تنها بمانند با یک عالمه دل تنگی!
آن روز حال امروز تو را میفهمند، بدون اینکه تو را به یاد بیاورند!

غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده..
به بازیش میگیریم …
هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر…
هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر…
تقصیر از ما نیست
گویی تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده…
* * *
مطالب زیبا مطالب عاشقانه عاشقانه غمگین
نظر ۱۱