با توجه به نزدیک شدن چهارشنبه سوری قبل از پریدن از روی آتش به موارد زیر توجه کنید: ۱ سایز خشتک ۲ زاویه پرش ۳ استفاده از شورت مامان دوز در زیر شلوار ۴ دوری از هر گونه هیجان و جو زدگی علی الخصوص جلوی دخترا ۵ فاصله مناسب تا شعله های آتش در هنگام پرش ۶ توکل به خدا آبروی شما آبروی ماست ستاد پیشگیری از حوادث غیر مترقبه !
دستانت را به من بده تا با هم از رو آتش بپریمم! آنان که سوختند ، همه تنها بودند! چهارشنبه سوری مبارک
چنین گفت زرتشت: ” که سوزانید بدی را درآتش ، تا ز آتش برون آید نیکی” پس تو نیز چنین کن.
زنه سکته ناقص میکنه شوهرش میگه: تو چرا هیچ کاری رو درست انجام نمیدی؟
بهانه ی پسرا موقع به هم زدن: ۱ – فاصله سنی مون خیلی زیاده(یعنی زشتی) ۲ – من به تو علاقه به اون صورت ندارم (یعنی زشتی) ۳ – من الان تو موقعیت بدی هستم (یعنی زشتی) ۴ – تقصیر تو نیست تقصیر منه (یعنی زشتی) ۵ – من لیاقت تو رو ندارم (یعنی زشتی)…!!
کار هرکس نیست همسر داشتن مرد خر میخواهد و پول خفن!
کسانی که از عشق دم میزنند… چرا حال ما را به هم میزنند؟؟؟؟؟؟؟
دو تا جوجه از بچگی عاشق هم بودن اما. . . بزرگ شدن دیدن هر ۲ تا خروسن ، نتیجه اخلاقی : تا وقتی جوجه ای عاشق نشو. . . ! یارو از کلاهش خرگوش در میاره، من هنوز از قلبم یه گوساله رو نتونستم در بیارم!!
به سلامتیه نسل من که خسته شد از بس دزدکی بوسید… دزدکی حرف زد… دزدکی در آغوش گرفت… دزدکی عشق بازی کرد… دزدکی دوست داشت..
قبلنا نه فیس بوک بود نه توییتر ، نه هیچی … یک ماشین حسابِ زوار در رفته داشتیم یک عدد توش مینوشتیم برعکسش میکردیم میشد گوگوش ، کلی خرکیف میشدیم
میگفتن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد یه عمری خودمونو کشتیم شیرین ترین علف دنیا بشیم غافل از اینکه اصلا طرف بز نبود . . . گاو بود به خوردن مقوا عادت کرده بود
این خرٍ درونمه که دوست داره ! وگرنه میدونی که خودم ازت متنفرم
واعظی پرسید از فرزند خویش هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت،هم کلید زندگیست گفت: “زین معیار اندر شهرما، یک مسلمان هست آن هم ارمنیست” !!؟ پروین اعتصامی
گمشده این نسل اعتماد است نه اعتقاد . اما افسوس که نه بر اعتماد اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتماد!
گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک … من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک! شاملو
میگن تو بهشت وقتیسر کلاس میخوابی..استاد میاد پتو میندازه روت هیچکسم حرف نمیزنه تا تو راحت بخوابی
دهه شسصتی ها نسلی از نسل های این زمانه هستند که از اسمشان پیداست که روزگار کدام انگشتش را به آنها نشان داده است…!!
خدا گر ز حکمت ببندد دری نصیبت کند یک لگد از خری
از چراغعلی میپرسن قبله کدوم وره ؟ میگه : کجا رو بهت آدرس دادن ؟
اقا اجازه… این پشت سریا دارن با ما شادی بعد از گل میکنن ( سر کلاس درس ” نیمکت یکی مونده به اخر)
سلامتی اون پسری که ۱۰۰ تا دختر قشنگتر از دوست دخترش بهش پا میدن… ولی اون فقط با سه چهار تاشون دوست میشه
خروسه شلـوغ کاری مینکه مـیـذارنش تو فـریـزر… صـبـح که میرن سروقتش میبنن عــرق کرده… بهش میگن چـرا عرق کردی؟؟؟؟!!! میگه: هر کاری کردم نتونستم رون این مرغا رو باز کنم
آدم هایی که به تنها راه رفتن عادت میکنند سخت میتونند با آدم های دیگه راه برند فقط گاهی میتونند با دیگران بشینند و در مورد با هم خوابیدنشون من دخالتی نمیکنم
من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم! نکند فرق به حالم چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی قصه ار هنجره ایست که گره خورده به بغض یکطرف خاطره ها ، یکطرف فاصله ها در همه آوازها حرف آخر زیباست آخرین حرف تو چیست؟که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
گشته در رویش نگاهم محو گشته در چشمم نگاهش مات بـاز هم او را تـوانم دید؟ آه! کِی دیگر؟ کــجا؟ هیهات …
دنیا …. دلم میخواست خدا این تلخ کامگی های بی هنگام را بس میکرد نمیگویم پرستوی زمان را در قفس میکرد نمیگویم به هر کس بخت و عمر جاودان میداد نمیگویم به هر کس عیش و نوش رایگان میداد همین چند روز هستی را امان میداد دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان میداد
آنجا که دیگر نمی توان عشق ورزید، باید آن را گذاشت و گذشت. چنین گفت زرتشت، و دیوانه و شهر بزرگ را گذاشت و گذشت
وقتی عقل جوابم را نمی دهد به شهود روی می آورم وقتی شهود جواب نمی دهد به جنون روی می آورم و وقتی جنون جوابم را نمی دهد به عشق روی می آورم.
در حق انسان هایی که دوستشان دارم، آرزوی رنجوری، پریشانی، بیماری، بدرفتاری، و آزردگی می کنم. آرزو میکنم که آنها با خود خوارشماری ژرف، عذاب بی اعتمادی به خود و بدبختی شکست خوردگان هیچگاه ناآشنا نمانند.
لاف عـشق و عـاشقی را وه چه آسان می زنیم خــود خـزانـیـم و دم از شــوق ِ بـهاران می زنیم بر زبان جاری همه مهر است و عهد است و وفا لـیـک جـمـلـه در عمل خنجر بـه یـاران می زنیم…
عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من شب هجران نکند قصد دل آزاری من روزگاری که جنون رونق بازارم بود تو نبودی که بیایی به خریداری من
انرا که جفا جوست نمی باید خواست سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست ما را از تو غیر از تو تمنایی نیست از دوست به جز دوستی نمی بایست خواست…
دست عشق از دامن دل دور باد ! می توان آیا به دل دستور داد ؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود : ایست ! باد را فرمود باید ایستاد ؟
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است؟ گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت گفتا نشان چه پرسی؟ آن کوی بی نشان است!