آرشیو برای طنز
آبان ۱۴, ۱۳۹۰ در ۱۱:۵۲ ب.ظ ·
شب هنگام ، میر محمد باقر طلبه جوان ، در اتاق خود مشغول مطالعه بود ، که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت خود به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید دختر پرسید : شام چه داری ؟؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و جلوی دختر گذاشت تا تناول کند و سپس دختر که شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان حرمسرا از کاخ خارج شده بود در گوشه ای از اتاق خوابید صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ، ماموران شاه ، شاهزاده خانم را دستگیر و همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه از شنیدن ماجرا عصبانی شد و از طلبه جوان پرسید چرا دیشب به ما اطلاع ندادی؟ میر محمد باقر گفت : شاهزاده خانم تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این طلبه جوان خطائی کرده یا نه؟ نتیجه تحقیق به شاه گزارش شد ، که خطائی صورت نگرفته. شاه ، بعد از تحقیق از میر محمد باقر پرسید : چطور توانستی در برابر نفست مقاومت کنی؟ میر محمد باقر ۱۰ انگشت خود را به شاه نشان داد و شاه دید که تمام انگشتان دستش سوخته ، و علت را از طلبه جوان پرسید طلبه جوان گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد ، یکی از انگشتانم را بر روی شعله شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم ، و بالاخره از سر شب تا صبح ، بدین وسیله با نفسم مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند شاه عباس از تقوا و پرهیزکاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر درآورند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند و از مهمترین شاگردان وی می توان به ملاصدرا اشاره نمود …

نکته درسی : اگر شب در حال درس خواندن یا مطالعه بودید حتما درب را باز بگذارید و در اتاقتان هم حتما شمع داشته باشید چون برق با کسی شوخی ندارد
نکته اجتماعی : چرا یک طلبه نمی تواند در اتاقی که یک خانم هم حضور دارد ، مثل آدم کپه مرگش را بگذارد و بخوابد تا با ۱۰ انگشت سوخته صبح نکند؟
نکته کنکوری : اگر پس از سوزاندن ۱۰ تا انگشت هنوز صبح نشده بود ، چه جای دیگری را باید می سوزاند؟؟
مطالب جالب, عشق, عاشق, خواستگاری , ازدواج,
نظر ۱۷
مهر ۲۶, ۱۳۹۰ در ۱۰:۲۸ ب.ظ ·
خواندن مطالب »
نظر ۴
مهر ۲۶, ۱۳۹۰ در ۱۰:۱۴ ب.ظ ·
در ایران پسرهایی پیدا می شوند که اگر دختر موردعلاقه شان به خواستگاری آنها جواب منفی بدهد، یکی از گزینه های زیر را انتخاب می کنند:
۱. اسید پاشی
۲. قتل روی پل مدیریت
۳. تجاوز یا آدم ربایی
۴. اتاق تمساح ها
آن وقت توی چین، پسری به اسم «چنگ کان»، بعد از شنیدن «نه» از دختری به اسم «ژائو»، تحقیق کرده و متوجه شده دختر مورد علاقه اش عاشق عروسکی به شکل هویج است، که شخصیت کارتونی یک انیمیشن است. بنابراین پنجاه دست لباس به شکل این عروسک هویجی (که ده هزار پوند برایش آب خورده) تهیه کرده و به تن خود و ۴۹ نفر از دوستانش پوشانده است . سپس این اکیپ جلوی یک فروشگاه یک نمایش موزیکال رقص را برگذار کرد و «چنگ کان» دوباره از «ژائو» خواستگاری کرده و البته موفق شد و همانجا عروس خانم را در آغوش کشید.

حال به نظر شما چرا پسرهای ایرانی در این گونه مواقع دست به این نوع ابتکارها نمی زنند؟
الف. چون هویج شدن به اندازه آن چهار گزینه اول، هیجان ندارد
ب. چون در چین، دختر کم است و در ایران زیاد
ج. چون منتظرند «ابتکار چینی» هم به بازار بیاید بروند بخرند
د. چون خودشان هویجند
شعر مرتبط:
به من گفتی «نه» و بسیار گیجم
به فکر راه حلی مثل«بیجه» م!
تو خواهی شد زن من، حرف بی حرف!
گمان کردی که من اینجا هویجم؟!
مطالب جالب, عشق, عاشق, خواستگاری , ازدواج,
نظر ۲۵
مهر ۲۶, ۱۳۹۰ در ۱:۳۳ ب.ظ ·

روزی روزگاری، پیرزن فقیری توی زبالهها دنبال چیزی برای خوردن میگشت که چشمش به چراغی قدیمی افتاد آن را برداشت و رویش دست کشید.
میخواست ببیند اگر ارزش داشته باشد آن را ببرد و بفروشد. در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد، با ترس و تعجب، عقب عقب رفت و دید که چند قدم آن طرفتر، غول بزرگی ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد وگفت: نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصههای جوراجوری که برایم ساختهاند، را نشنیدهای؟ حالا آرزو کن تا آنرا در چشم به هم زدنی برایت برآورده کنم، اما یادت باشد که فقط یک آرزو!
پیرزن که به دلیل این خوش اقبالی توی پوستش نمیگنجید، از جا پرید و با خوشحالی گفت: الهی فدات شم مادر! اما هنوز جمله بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. و مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف میکنند
جملات خنده دار, مطالب خنده دار, مطالب خنده دار جدید, مطلب خنده دار داستان خنده دار
نظر ۱۱۱
مهر ۲۰, ۱۳۹۰ در ۹:۰۳ ب.ظ ·
جک تصویری تخم مرغ شانه ای ۹۰۰۰ تومن

نظر ۱۱
مهر ۱۳, ۱۳۹۰ در ۱۰:۱۱ ق.ظ ·

به دوستم زنگ زدم میگم ماشینم روشن نمیشه میگه استارت میزنی روشن نمیشه؟
میگم پَـــ نَ پَــــ وقتی ازش خواهش میکنم روشن نمیشه

مرغ و از فریزر در آوردم میگه می خوای غذا درست کنی ؟!
پـَـَـ نَ پـَـَــــ خانوادش اومدن از سردخونه میخوان ببرن خاکش کنن…

نفس نفس زنون خودم رو رسوندم به اتوبوس
راننده میگه می خوای سوارشی؟
پَ نه پَ اومدم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم

به مامانم میگم یه چیز بنداز رو بابا خوابه …
میگه پتو خوبه؟
پ نه پ میز میز خوبه
سر ظهر از مغازه داره پرسیدم :این دور و برا رستوران هست؟
میگه میخوای غذا بخوری؟
پ نه پ میخوام ببینم اگه ظرف کثیف دارن براشون بشورم!!!

حاج آقا برگشته میگه: خدمتت که تموم بشه میری دیگه؟
گفتم پَ نه پَ بخاطر حفظ ارزشهای نظام و آرمانهای امام راحل ۱۸ ماه دیگه تمدیدش میکنم.

یارو اومده خونه رو ببینه واسه خرید. تا طبقه سوم با پله اومده میگه پس اینجا کلا آسانسور نداره!!
پَـــ نَ پَــــ آسانسور داره ولی از طبقه چهارم شروع میشه !

تو تاکسی نشسته بودیم که یهویی تگرگ گرفت، راننده گفت اه اینا تگرگه ؟
گفتم پ نه پ لشگر ابابیلن اومدن سلاح جدیدشونو آزمایش کنن !

تو اتوبان داشتم لایی میکشیدم،یه زانتیا اومد گفت داری لایی بازی میکنی؟؟؟
گفتم: پــ نــ پـــ دارم واست عربی میرقصم!!!
گفت: دِ نـَــ دِ کنترل نا محسوس بزن بغل
(ستاد مبارزه با پ نه پ واحد اتوبان)

رفتم بالای برج میخواستم خودمو بندازم پایین، یارو میگه میخوای خودکشی کنی؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم سرعت صفر تا صدم از این بالا تا پایین چقدر میشه، بجای پروژه بدم دانشگاه

بردم داداشم رو رسوندم کلاس،برگشتم …
مامانم میگه رسوندیش؟
پَ نه پَ انداختمش تو چاه اینم پیرهنشه
جملات خنده دار, مطالب خنده دار, مطالب خنده دار جدید, مطلب خنده دار
نظر ۸۰
شهریور ۲۶, ۱۳۹۰ در ۶:۳۰ ب.ظ ·

تو جاده ماشینم چپ کرده نصف تنم از پنجره بیرونه دارم میمیرم از درد … یارو اومده بالای سرم کمک کنه میگه چپ کردی؟ … پـَـَـ نــه پـَـَــــ راست کردم وسط جاده!
بعد برگشته میگه کمک کنم بیای بیرون؟ گفتم پـَــــ نــه … گفت خجالت نمیکشی تو این وضــیت مسخره بازی درمیاری؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ و درد بیدرمون!!..
گفتم حالا دستمو میگیری بکشیم بیرون؟ گفت پـَـَـ نــه پـَـَــــ سرشو میگیرم

لپ تاپم رو بردم نمایندگیش، می گم ضربه خورده کار نمیکنه، یارو میگه ضربه فیزیکی؟!! پـَـــ نــه پـَـــ ، یکم بی محلی کردم، ضربه روحـــی خورده

دوست دخترم میپرسه تو هم مثل من به طبیعت و دریا و گل و چیزای رمانتیک علاقه داری؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ من فقط به زباله دونی و آشغال و توالت عمومی و چیزای چنش آور علاقه دارم !

سر صبح جمعه از سروصدای زیاد از خواب بلند شدم ،رفتم آشپزخونه میبینم بابام هی داره دره یخچالو باز میکنه باز میبنده ،بهش میگم چی شده سر صبح خراب شده ؟
گفت : پــ نه پــ دارم میبندم باز میکنم بلکه رفرش بشه یه چیزی پیدا کنیم بخوریم !!

نشستیم همه داریم فیلم می بینیم، به رفیقم میگم یکم تلویزیونو بچرخون ؛
میگه سمت شما؟
پــــَ نــــَ پـــــَ بچرخون سمت قبله، باشد که مقبول درگاه احدیت قرار بگیره…

دارم کمرمو با نبش دیوار میخارونم خواهرم میگه کمرت میخاره ؟ میگم پــــ نه پــــ دارم علامت گذاری میکنم واسه خرس ها راهو گم نکنن

دارم چایی میخورم داغ بود سوختم. بابام می پرسه سوختی؟ میگم پ نه پ رفتم مرحله بعد

سر جلسه امتحان میگم استاد چقدر وقت داریم؟ میگه تا آخر امتحان؟ پَـــ نَه پـَـــ تا ظهور امام زمان !

شمارمو رو یه کارت نوشتم گرفتم جلو دختره میگم : قابل شما رو نداره!
با اکراه می پرسه : شماره س ؟
پ نه پ شما برنده ی خوش شانس یک گاوصندوق پر از طلای بانک ملت شدید
بگیر اینم رمزشه

به همکارم میگم همین الان یه فیلم باحال دانلود کردم، میگه از تو اینترنت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ از تو کانال کولر، اتفاقاً پهنای باندشم زیاده، قطعی هم نداره !

از تعمیر گاه ماشین برگشتم، بابام میگه چرا پیاده ای؟ ماشین درست نشد؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درست شد، ولی چون عملش سنگین بود گفتند ۲۴ ساعت باید تو ICU تحت نظر باشه!

مامان و بابام موقع جابه جا کردن مبل یکدفعه ولش کردند رو پام اشکم در اومده، تازه میپرسن دردت اومد؟ پ نــه پ از اینکه میبینم رابطه شما دوتا انقدر خوبه و با هم همکاری میکنید، دارم اشک شوق میریزم!

رفتم ساعت سازی به یارو میگم ساعتم کار نمیکنه، میپرسه یعنی درستش کنم؟ پــــــ نه پـــــــــ باهاش صحبت کن سر عقل بیاد بره سر کار !

تو فرودگاه دارم با رفیقم حرف میزنم یارو داره رد میشه میپرسه: شما ایرانی هستین؟
میگم: پـَـــ نــه پـَـَــــ ما چینی هستیم فقط روی ما فارسی ساز نصب کردن

دارم میرم تو دانشگاه یارو دم در جلومو گرفته میگه آقا شما دانشجوی همین دانشگاهید؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دانشجوی دانشگاه آکسفوردم، درس تفسیر قرآن رو اینجا واحد میهمان گرفتم !

دختره زنگ زده میپرسه میتونی ثابت کنی برات مهمم؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــــ فردا بیا روتو با ماژیک فسفری خط بکشم!

رفتم دکتر از منشیه میپرسم دکتر هست؟ میگه بله میخوایید برید پیششون؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم اگه این وقت شب هنوز تو مطبند، تلاش شبانه روزیشون رو سرمشق زندگیم قرار بدم و برم !
,خنده بازار,مطالب خنده دار,جکستان خنده
نظر ۵۲
شهریور ۱۴, ۱۳۹۰ در ۱۲:۰۸ ق.ظ ·

من تصمیم گرفته ام که در آینده حتمن به خارج بروم.
پدرم همیشه میگوید “این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند”
برای همین میخواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم.. ایران با خارج خیلی فرغ دارد.
خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج میدانم.
تازه دایی دختر عمه پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایهمان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید “در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند”
مثلن همین “آرنولد” که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد… البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن را نگاه میکنیم. تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردهام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبور میشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً این “بیل گیتس” با اینکه اسم کوچکش نشان میدهد که از یک خانواده کارگری بوده، اما تا میفهمند که نخبه است به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق را اختراع میکند. پسر همسایهمان میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم.. ما خیلی تمبل و تنپرور هستیم و حتی هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایهمان شنیدم که در خارج جمعهها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهای پسر همسایهمان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من میگوید “تو به خر گفتهای زکی”. ولی خارجیها تیز هوشان هستند. پسر همسایهمان میگفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان میروند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.
داستان طنز مطالب خنده دار خنده بازار جکستان خنده
نظر ۱۴
شهریور ۵, ۱۳۹۰ در ۲:۳۱ ق.ظ ·

به مامانم میگم: فکر کنم دیگه وقتشه از تنهایی در بیام،هر چی باشه بیست و شش سالمه مامان…
میگه: یعنی زن میخوای پدرسوخته؟ میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ یه داداش توپول موپول میخواستم روم نمیشه مستقیم به بابا بگم.

یارو اومده میبینه همکارم توی اتاق نیست. باز میپرسه خانم فلانی نیست؟
گفتم پَ نه پَ هستن. افتادن پشت اون کمد. با خطکش بزن در بیاد.

دیشب از خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن،طرف میگه بفرستم واستون؟
پ ن پ آپلود کن،لینکش رو بده،دانلود میکنم!

دارم با دوستام راه میرم پام پیچ خورد،خوردم زمین. میگه کمک میخوای؟میگم پـَـ نه پـَـ شماها خودتونو نجات بدین من اینجا میمونم مقاومت میکنم، بریییید برییییییید!!

ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی ۲ لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم

دوستم میگه اگه سه نفر با چاقو بهت حمله کنن، فرار میکنی؟ پَ نه پَ می جنگم میمیرم ذلت نمی پذیرم

رفتم نمایشگاه ماشین میگه چجور ماشینی میخوای؟
میگم شاسی بلند
میگه یعنی رونیز و پرادو؟
په نه په تراکتور و کمپرسی!

بابام از اداره زنگ زده خونه بعداز کلی احوال پرسی میگه دخترم خودتی؟ میگم: پـَــــــــ نَ پَـــــــــ به سیستم تلفنباک بانک تجارت خوش آمدید برای پرداخت قبوض شماره ۱،برای اطلاع از موجودی حساب شماره ۲٫
گفت زهر مار و قطع کرد .دیدم ظهر عصبانی اومد توی اتاق.گفت اگه یه بار دیگه بگی پَــــ نَ پَـــــ دیگه تو این خونه نمیخوابی….گفتم یعنی بیرونم میکنی بابا؟گفت پَـــ نَ پَــــ خونه رو عوض میکنم

مامانم جیغ زد. بدو بدو رفتم ببینم چی شده دیدم یه سوسک تو دستشوییه. برگشتم برم دمپایی بیارم میگه میری دمپایی بیاری
گفتم پـــ نه پـــ دارم میرم سوسکه راحت باشه!
حالا دمپایی آوردم میگه میخوای بکشیش؟
گفتم پـــ نه پـــ میخوام بدم پاش کنه میره دستشویی پاش کثیف نشه!

تو خیابون بودیم میگم آخی ببین ماشین زده بهش بیچاره مرده کفن کشیدن روش… میگه واقعا مرده؟ میگم پَ نه پَ داره تمارض میکنه پنالتی بگیره.

به اپراتور اداره میگم لطفا شماره فلانی رو برام بگیر .
میگه گرفتم وصل کنم؟
گفتم پَ نه پَ فوت کن , قطع کن

رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم،
مربیه میگه: بچه رو میبریدش؟
گفتم پَ نه پَ همینجا میخورمش

رفتم مغازه میگم CD دارید؟ میگه خام؟ پـــ نــه پــــــ تنوری باشه با قارچ و پنیر

رفتم پیش مامان بزرگم میگم خسته نباشى ننه دارى بافتنى میبافى؟
میگه پَــ نَ پَـــ دارم سبزه گره میزنم بختم باز شه یکى بیاد بگیرتم!!!

مگس نشسته رو برنج به خواهرم میگم: مگـــــــــــــــــس، میگه بکشمش؟؟
پـــــــ نه پــــــــــ زشته برنج خالی بخوره یکم خورشت بریز واسش

رفتم تو آپارتمان دارم گوشت قربونی بین همسایه ها پخش میکنم …
یارو میپرسه نذریه؟
پَ نه پَ با خود گوسفنده مشکل داشتیم کشتیمش !

رفتیم استادیوم همه تماشاگرا دارن شعار میدن دوستم میپرسه: دارن به بازیکنه فحش میدن؟ میگم : پ ن پ دارن اعضای فامیلشو بش یاداوری میکنن تا یادش نره!!!!!

گرگه می ره در خونه شنگول و منگول، در میزنه
بچه ها می گن: مامان تویی
گرگه میگه: پ ن پ سروان احمدی مقدم هستم از نیروی انتظامی، اومدیم دیشاتون رو جمع کنیم

سر کلاس آیین نامه رانندگی پلیسه یه تابلو را از من پرسیده. میگم عبور دوچرخه ممنوع. میگه این دوچرخه است؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ تانکه. میگه پـَـَـ نــه پـَـَـــ و مرض! هنوز فرق دوچرخه با موتورگازی را نمیدونی؟

بسته سیگارمو گرفته که از توش سیگار برداره…میگه ا ا ا همین یه نخه؟؟؟
پـــ نــه پـــــ این یه دونه چشم گذاشته, بقیه رفتن قایم شدن

به دوستم میگم وی پی ان داری؟ میگه واسه رد شدن از فیلترینگ میخوای؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه رد شدن از تنگه ابو غُریب میخوام. هم سنگرام منتظرن!!!

روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه… اومده میگه… روزنامه میخونی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم

رفتم دنبال دوستم، زنگ خونه رو زدم میگم منتظرم، میگه بیام پایین؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بیا بالا پشت بوم، با هلیکوپتر اومدم

با گل رفتم بیمارستان
نگهبان میگه گل برای مریضتون آوردین
گفتم پَـــ نَ پَـــ اومدم خواستگاری تو با این سیبیلات

شمع های ماشینم سوخته,رفتم تعمیرگاه…میپرسه عوضشون کنم؟؟
پـَـَـ نَ پـَـَــ فوتشون کن تا صد سال زنده باشی

زنگ زدم به استاد، میگه چیه نمره میخوای؟
میگم پَـــ نَ پَـــ زنگ زدم ببینم فحش هایی که به خواهر مادرت دادم دلیوری شده یا نه؟

دارم تو خونه رو ترد میل میدوام بابام میاد میگه داری میدویی لاغر کنی…!! پَـــ نَ پَـــ کلاسم دیر شده عجله دارم

به بابام می گم بابا پول نمی دی؟ می گه پول تو جیبی؟ پ ن پ طبق برنامه پنجم سند چشم انداز ۲۰ ساله، پول درآمد نفتی این مملکتو می خوام!!
مطالب خنده دار خنده بازار جکستان خنده
نظر ۳۴
شهریور ۵, ۱۳۹۰ در ۱۲:۴۲ ق.ظ ·
پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد!
وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند.
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام…

داستان خنده دار, داستان طنز, داستان عاشقانه,
نظر ۲۴
« نوشته قبلی ·
نوشته بعدی »